X
تبلیغات
آموزش عربی اول دبیرستان - ترجمه متن ده درس عربی اول دبیرستان
آموزش عربی 1 ( عادل اشکبوس)

متن درس اول

 

﴿…هَبْ لـﻰ حُكْماً وَ ألْحِقْنـﻰ بِالصَّالِحينَ﴾

ياربِّ       

قَوِّ عَلَی خدمتِكَ جَوارِحـﻰ!   و ﭐشْدُدْعلی العَزيمةِ جَوانِحـﻰ!

پروردگارا ، اعضاي بيروني بدن مرا براي خدمت به خودت قوي كن واعضاي دروني بدن مرا براي برخورداري از عزمي راسخ ،استوار بدار (ياري كن) .

فإليكَ يا ربِّ       نَصَبْتُ وَجهـﻰ.

و إليكَ يا ربِّ        مَدَدْتُ يَدﻯ.

پروردگارا چهره ام را به سوي تو قرار دادم و اي پروردگار ، دستم را به سوي تو دراز كرده ام .

يا سابغَ النِّعَمِ يا دافِعَ النِّقَمِ!

صَلِّ علی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّدٍ و ﭐفْعَلْ بـﻰ ما أنْتَ أهْلُه.

اي كسي كه فراخيِ نعمت را به كمال داده است و اي بر طرف كننده ي  بلا ها . بر محمّد و خاندان محمّد درود بفرست و براي من آنچه را كه تو شايسته آن هستي انجام بده .

درس دوم

 

إلهـﻰ ...! قد أسْلَمتُ مُنْذُ مدّةٍ و لكنْ ... ما شاهَدْتُ حَبيبـﻰ...! كَلَّمْتُ والِدَتـﻰ فـﻰ هذا الْموضوعِ... هـﻰ لاتَسْمَحُ...عجوزٌ... محتاجهٌ إلی الرِّعايةِ.

خدايا مدتي است كه مسلمان شده ام ولي دوستم را نديده ام با مادرم در اين باره صحبت كردم او اجازه نمي دهد و پير است نيازمند پرستاري و مراقبت است .

ولكن...

ماذا أفْعَلُ؟! أتُساعِدُنـﻰ؟!

ولي ...

چه كنم ؟ آيا مرا كمك مي كني ؟!

ذاتَ ليلةٍ

ـ أمّاه! لقد نَفِدَصَبْرﻯ! أنا مشتاقٌ لِزيارةِ الرَّسولِ (ص).

شبي

مادر جان صبرم تمام شده ! من مشتاق ديدار پيامبر (ص) هستم.

 

ـ كيف أصْبِرُ علی فِراقِكَ؟! ...لا...لا... أنا عجوزٌ... لا أقْدِرُ...!

چگونه بر دوري تو صبر كنم! ... نه ... نه ... من پير هستم ... نمي توانم ... !

ـ لكن سأرْجِعُ قبلَ غروبِ الشَّمْسِ... أعاهِدُكِ!

ولي قبل از غروب خورشيد باز خواهم گشت به تو قول مي دهم!

ـ أمّا...! لابأسَ... حَسَناً...! أنا بانْتِظاركَ قَبْلَ غروبِ الشَّمْسِ.

ولي ... عيبي ندارد ... بسيار خوب . من قبل از غروب خورشيد منتظرت هستم .

ـ حتماً... حتماً... شُكراً جزيلاً يا أمّاه!

حتماً ... حتماً ... خيلي متشكرم اي مادر!

فـﻰ الطَّريقِ

كيف أشْكُرُ هذه النِّعمةَ؟!

بعد ساعاتٍ أنا فـﻰ خدمةِ حَبيبـﻰ!

أ يُمْكنُ...؟ يا أوَيسُ! هَلْ تُصَدِّقُ؟

در راه

چگونه اين نعمت را شكر كنم؟!

بعد از چند ساعت من در خدمت دوستم هستم!

آيا ممكن است ...؟ اي اويس ! آيا باور مي كني؟

فَقَرُبَ «أويسٌ» مِنْ مدينةِ النَّبـﻰِّ (ص)...

يا لَلسَّعادةِ! يا لَلسَّعادةِ!

اويس به شهر پيامبر(ص) نزديك شد. چه سعادتي ! چه سعادتي!

و فـﻰ الْمدينةِ

ـ سِّيدﻯ! سيِّدﻯ! أين بَيْتُ النَّبـﻰِّ (ص)؟! أين...

ـ هُناكَ, هناكَ...

و در شهر

آقا!آقا ... خانه پيامبر(ص) كجاست ؟ كجاست ...

آنجا ،آنجا

 

آه... وَصَلْتُ... نِهايةُ الفِراقِ...!

طَرَقَ بابَ الْبَيْتِ.

ـ عفواً, حبيبـﻰ! ...أطْلُبُ زيارةَ حَبيبـﻰ رَسولِ اللّهِ (ص).

ـ أهلاً و سهْلاً, تَفَضَّلْ.

آه ... رسيدم .... پايان جدايي ... !

به در خانه زد . ببخشيد، دوست من! مي خواهم دوستم رسول خدا(ص) را ديدار كنم.

خوش آمديد.

ـ لا... لا... أينَ... أينَ؟

ـ هو سافَرَ إلي مكانٍ قَريبٍ,

يَرجِعُ بَعْدَ قليلٍ إنْ شاءَاللّهُ.

نه ... نه ... كجاست ... كجاست؟

او به جايي نزديك سفر كرده است ،انشاءالله بعد از مدت كمي برمي گردد.

ـ قَطَعْتُ هذه الْمسافةَ البعيدةَ لِزيارةِ حَبيبـﻰ.

والِدَتـﻰ؟!

فَجَلَسَ علي الأرضِ قَلِقاً... نَظَرَ إلي السَّماءِ, يُفَتِّشُ عَنْ مَوضِعِ الشَّمسِ...

اين مسافت دور را براي ديدار دوستم پيمودم. مادرم؟!

 با ناراحتي بر روي زمين نشست ... به آسمان نگاه كرد به دنبال جاي خورشيد مي گشت ...

اَلْوفاءُ بالعَهْدِ؟!

نَهَضَ أويسٌ مِنْ مكانِه حزيناً و قالَ لِلصَّحابـﻰِّ:

لا أقْدِرُ أكثَرَ مِنْ هذا ! والِدَتـﻰ بانتظارﻯ... بلِّغْ سَلامـﻰ إلی حَبيبـﻰ.

و تَرَكَ الْمدينةَ.

وفاي به عهد؟!

اويس با ناراحتي از جايش بر خاست و به يارپيامبر گفت: بيشتر از اين نمي توانم! مادرم منتظرم است .

... سلامم را به دوستم برسان وشهر را ترك كرد .

رَجَعَ النَّبـﻰُّ (ص) مِنْ سَفَرِه...

إنِّـﻰ لَأجِدُ نَفَسَ الرَّحمانِ مِن جانبِ الْيَمَنِ!

تَفوحُ رائِحةُ الْجَنَّةِ مِن قِبَلِ «قَرَن»!

پيامبر (ص) از سفرش بازگشت ...

به راستي كه من نفس خداي رحمان را از جانب يمن مي يابم ! بوي بهشت از سمت «قرن» پخش مي شود!

وَ بَعْدَ سِنينَ ... جاهَدَ أوَيْسٌ فـﻰ معركةِ صِفِّينَ و هو يُدافِعُ عن حبيبِ حَبيبه, فَوَقَعَ عَلَي الأرضِ شهيداً. هَنيئاً لكَ الشَّهادةُ يا أويسُ!

و بعد از سالها ... اويس در حالي كه از محبوب محبوبش دفاع مي كرد در جنگ صفّين جهاد كرد پس شهيد بر روي زمين افتاد. شهادت بر تو گوارا باد اي اويس .

اَلدَّرسُ الثالثُ

 

التِّلميذُ المِثالـﻰّ

رَخيصٌ ... رخيصٌ...!

ألْبِسةٌ جميلةٌ... أحْذِيةٌ أنيقةٌ ...! كُلُّ شـﻰءٍ رَخيصٌ... أسرِعوا... أسرِعوا!

درس سوم

دانش آموز نمونه

ارزان است ... ارزان است ... !

لباس هاي زيبا ... كفش هاي شيك ... ! همه چيز ارزان است ... بشتابيد... بشتابيد .

ـ هذا جميلٌ جدّاً... ثَمَنُهُ باهِظٌ!

ـ اِنْتَخِبْ يا وَلَدﻯ! لاتُفَكِّرْ فـﻰ الثَّمَنِ!

    _ اين بسيار زيباست ... بهاي (قيمت) آن گران است!

    _ اي پسرم انتخاب كن . به بها (قيمت)فكر نكن .

فـﻰ زاويةٍ مِنَ الشَّارع

اَلصَّحيفةُ... اَلصَّحيفةُ الْمَسائيّةُ أخبارٌ مُهِمّةٌ... أخبارٌ مُهِمّةٌ!

در گوشه اي از خيابان 

روزنامه ... روزنامه عصر . اخبار مهم ... اخبار مهم

ـ هَلْ تَعْرِفينَ بائِعَ الصُّحُفِ؟

ـ لا... لا أعْرِفُهُ.

ـ هو تلميذٌ فـﻰ مدرسَتِنا.

     _ آيا روزنامه فروش را مي شناسي ؟

    _ نه او را نمي شناسم . 

   _ او دانش آموزي در مدرسه ماست .

ـ هو تلميذٌ؟!... مسكينٌ... هو ضعيفٌ فـﻰ دُروسِهِ حتماً.

ـ أمّاه! لِماذا يَشْتَغِلُ هذا التِّلميذُ بِبَيْعِ الصُّحُفِ؟

أليس لَهُ درسٌ ؟!

     _ او دانش آموز است؟! ... بيچاره ... او حتماً در درسهايش ضعيف است .

     _ مادر ! چرا اين دانش آموز مشغول روزنامه فروشي است؟

آيا درس ندارد؟!

ـ بَلَـی... ولكن هؤلاءِ يَهْرُبونَ من قِراءةِ الدّروس. هم يَتَكاسَلونَ ... حتماً... لاشكَّ.

ـ ولكِن...!

ـ مالَكَ  تَتَأمَّلُ...؟!         اَلشَّمسُ مُحْرِقَةٌ...غَداً حَفْلَةٌ...!

     _ بله ولي اينان از خواندن درسها فرار مي كنند. آنان تنبلي مي كنند ... حتماً ... هيچ شكّي نيست.

    _ ولي

    _ تو را چه مي شود كه درنگ مي كني(مي انديشي) ... ؟!

   خورشيد سوزان است ... فردا جشن است .

فـﻰ البيت

ـ أمّاه! تَنْعَقِدُ حَفْلَةٌ فـﻰ الْمدرَسةِ.

ـ شـﻰءٌ جميلٌ! بِأﻯِّ مناسَبةٍ؟

مادر!جشني در مدرسه بر گزار مي شود.

    _ چيز زيبايي است ! به چه مناسبتي؟

ـ لِتَعيينِ التِّلميذِ المثالـﻰِّ!

ـ مَنْ هو؟

    _ براي تعيين دانش آموز نمونه.

    _ او كيست؟

ـ لا أدرﻯ ... حتماً ذلك الوَلَد . لا أدرﻯ . لا أدرﻯ.

ـ نمي دانم ... حتماً آن پسر  . نمي دانم  . نمي دانم .

ـ علي أﻯِّ حالٍ... هل نذهبُ معاً يا أمّاه؟

ـ يا بُنَـﻰَّ! أنتَ تَعْلَمُ أنَّ غَداً مَوْعِدَ تَسليمِ السَّجّادةِ لِصاحبِها... لا أقْدِرُ, آسِفَةٌ.

       - لا بَأسَ!

    _ به هر حال ... آيا با هم مي رويم اي مادر؟

    _ اي پسركم! تو مي داني كه فردا وقت تحويل قاليچه به صاحبش است. نمي توانم، متأسفم .

   _ عيبي ندارد.

اِستَيْقَظَ قَبْلَ طلوعِ الْفَجْرِ و تَوَضَّأ و بَعْد َالصَّلاةِ, هيَّأ نَفْسَهُ لِلذَّهابِ... فَذَهَبَ وَحْدَه.

قبل از طلوع صبح بيدار شد و وضو گرفت و بعد از نماز ، خودش را براي رفتن آماده كرد ... پس به تنهايي رفت .

فـﻰ الْمدرسةِ

مَرْحَباً... مَرْحَباً... تَفَضَّلوا... تَفَضَّلوا!

ـ شُكراً جَزيلاً.

در مدرسه :

خوش آمديد ... خوش آمديد ... بفرماييد ... بفرماييد ...

    _ خيلي متشكّرم

...و بعْدَ دقائقَ بَدَأت الْمَراسيمُ و بعدَ إجراءِ مَسْرَحيّهٍ و أنشودَةٍ...

نَحنُ اجْتَمَعْنا هُنا لِتَكْريمِ تلميذٍ مِثالـﻰّ... هو أسوةٌ لِلْجَميعِ...فـﻰ الأخلاقِ ...فـﻰ الدَّرسِ... والعَمَل. هذا هو «سعيدٌ».

و بعد از چند دقيقه مراسم شروع شد و بعد از اجراي نمايشنامه اي و سرودي ...

ما اينجا براي بزرگداشت دانش آموز ي نمونه جمع شده ايم ... او براي همه الگوست ... در اخلاق ... در درس ... و كار. اين وي است. «سعيد» (این شما و این هم سعید.).

ـ إلهـﻰ! ماذا أشاهِدُ؟ هو ذلك البائِعُ!

خدايا ! چه مي بينم ؟ او همان فروشنده است .

ـ بُنَـﻰَّ... بُنَـﻰَّ... لَقَد اشْتَبَهْتُ...لا... لا... هوالنّاجِحُ...!

فـﻰ الْحقيقةِ نحن نَتكاسَلُ.

پسركم ... پسركم ... اشتباه كرده ام ... نه ... نه .... او موفّق است .

در حقيقت ما تنبلي و سستي مي كنيم .

أقْبَلَ سعيدٌ و اسْتَقْبَلَهُ الْمديرُ بِحَفاوَةٍ و بعدَ مصافَحَتِهِ علَّقَ علی عُنُقِهِ وِسامَ الْاِجتهادِ و النَّشاطِ. و مَنَحَهُ جائِزةً.

سعيد جلو آمد و مدير به گرمي از او استقبال كرد و بعد از دست دادن با او مدال تلاش و فعّالّيت را به گردن او آويخت و جايزه اي به او بخشيد.

 

الدَّرسُ الرّابعُ

 

اَلعِبرةُ

أيُّها النّاسُ مَوكِبُ صاحبِ الْجَلالةِ «قارونَ» الْمُعَظَّمِ فـﻰ الطَّريقِ...اِبْتَعِدوا ! اِبْتَعِدوا !

ـ اَللّهُمَّ خَلِّصْنا مِن شرِّ هذا الطَّاغوتِ!

درس چهارم                           عبرت

اي مردم كاروان اعلاحضرت قارون بزرگ در راه است. دور شويد. دور شويد.

     _ خدايا ما را از شرّ اين طاغوت خلاص كن .

ـ إنَّه شَرُّ مَخْلوقٍ!

     _ به راستي او بدترين آفريده است .

ـ اُنْظُرْ... لَقَدْ خَرَجَ قارونُ فـﻰ زينَتِهِ!

ـ يا لَيْتَ لَنا ثروةَ قارونَ...!

ـ أخـﻰ! ما الفائدةُ فـﻰ ثَروةٍ وَراءَها لعنةُ النَّاسِ؟! إنّه كافِرٌ بِنعْمةِ اللّهِ.

     _ نگاه كن ... قارون با شكوه خارج شد.

     _ اي كاش ثروت قارون از آنِ ما بود ... !

     _ برادر من!  فايده ثروتي كه پشت آن لعنت مردم است چيست؟    او نسبت به نعمت خدا كافر است.

ـ علينا الذَّهابُ إلَی قارونَ!

ـ هَلْ يَقْبَلُ النَّصيحةَ  ؟!

ـ لا... لا... معلومٌ... هو رجلٌ مُتَكَبِّرٌ.

     _ برما لازم است به سوی قارون برويم.

     _  آيا نصيحت قبول مي كند؟

     _ نه ... نه ... معلوم است ... او مرد خود بزرگ بيني است .

ـ علينا أداءُ الْواجبِ... نَحْنُ مُبَشِّروُن و مُنْذِروُنَ... .

    _ برما لازم است كار واجب را به جا بياوريم ما مژده دهنده و بيم دهنده هستم .

فـﻰ  قصر قارون :

ـ ماذا تَطْلُبونَ؟

ـ اَلْأمرَ بالْمعروفِ و النَّهْـﻰَ عن الْمُنْكَرِ.

     _ در قصر قارون :

     _ چه مي خواهيد ؟

     _ امر به معروف و نهي از منكر را (دستور دادن به كار نيك و باز داشتن از كار زشت)

ـ يا قارونُ...

ـ يا قارونُ! أحْسِنْ إلي الْفُقراءِ و الْمَساكينِ و الْمظلومينَ!

    _ اي قارون

    _ اي قارون به فقيران و بيچارگان و ستمديدگان نيكي كن .

أنتُمُ الْمؤمِنون بِدينِ موسی ...!

أيُّها الْحارِسُ!

اِدْفَعْ لَهُم ديناراً مِنَ الذَّهَبِ... هم فقراءُ...

شما مـﺆمن به دين موسي هستيد ...!

اي نگهبان !

ديناري از طلا (يك دينار طلا) به آنان بپرداز ... آنان فقيرند ...

لا... لا... لا نَطْلُبُ الْمالَ.

﴿ والَّذينَ يَكْنِزونَ الذَّهَبَ والْفِضَّةَ و لا يُنْفِقونَها فـﻰ سبيلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أليمٍ.﴾

ـ ماهذه الكلماتُ؟!

ـ اُخرُجوا... اُتْرُكوا قَصْرﻯ.

    _ نه ... نه ... پول نمي خواهيم.

    _ وكساني كه طلا و نقره جمع مي كنند و آن را در راه خدا انفاق نمي كنند آنان را به عذاب دردناكي بشارت بده .

    _ اين حرفها چيست؟

    _ خارج شويد ... قصرم را ترك كنيد ...

ـ أنتم مُفْسِدُونَ!

ـ إنَّكَ سَتُشاهِدُ جزاءَ عَمَلِكَ.

    _ شما فساد كننده هستيد .

    _ به راستي كه تو سزاي كارت را مشاهده خواهي كرد .

بَعْدَ أشْهُرٍ:

ـ سَمِعْتُ أنَّ موسی (ع) دَعا قارونَ إلی طريقِ الْحَقِّ.

چند ماه بعد:

    _ شنيده ام كه موسی (ع) قارون را به راه حق دعوت كرده است .

ـ نعم... ولكن... هو كافرٌ بِدينِ الْمُرْسَلينَ!

اَلْفِرارَ... اَلْفِرارَ...!

ـ هذه عاقبةُ الْمُكَذِّبينَ!!

ـ ماذا حَدَثَ؟

ـ أنْزَلَ اللّهُ علی قارونَ الْعذابَ... العذابَ...

    _ آري ... ولي ... او به دين پيامبران كافر است .

فرار ... فرار ...

    _ اين عاقبت تكذيب كنندگان است .

    _ چه اتفاقي افتاده است؟

    _ خدا بر قارون عذاب نازل كرده ... عذاب ...

اَلنَّجْدَةَ... اَلنَّجْدَةَ!

سَأنْفِقُ أموالـﻰ...!

سَأساعِدُ الْفُقراءَ...!

﴿ لاتَ حينَ مَناصٍ﴾

كمك ... كمك!

اموالم رابه زودي انفاق خواهم كرد ...

به زودي به فقيران كمك خواهم كرد ...

هنگام گريز نيست.

و هكَذا ابْتَلَعَتْهُ الأرضُ و ذَهَبَت الزِّينةُ و الْمَوكِبُ و القُصورُ ! و أصْبَحَ قارونُ عِبرةً لِلْأجْيالِ.

و اين چنين ، زمين او را بلعيد و زينت و كاروان و کاخ هااز بين رفت و قارون عبرتي براي نسل ها شد .

 

اَلدَّرسُ الخامِسُ

مَشاهِدُ مِنَ الحياةِ البَسيطةِ

سوقُ الْبزّازينَ:

ذهب الإمامُ علـﻰّ «عليه السَّلامُ» مع خادِمِهِ الشّابِّ إلَی السُّوقِ.

ألْبِسَةٌ... ألْبِسَةٌ...! مِنْ أحْسَنِ الأنواعِ...!

درس پنجم              صحنه هايي از زندگي ساده

بازار پارچه فروشان :

امام علي «سلام بر او باد» همراه خدمتگزار جوانش به سوي بازار رفت .

لباسها ... لباسها ... از بهترين انواع ...

هل عندَكَ قَميصٌ لـﻰ و قَميصٌ لِخادمـﻰ؟

نَعَمْ... نعم... يا أميرَالْمؤمنينَ! تَفَضَّلْ. أنَا فـﻰ خِدْمتِكَ...

لَمَّا عَلِمَ أميرُ المؤمنينَ بأنَّ البائعَ قَدْعَرَفَهُ, تَرَكَ الْمكانَ وَ ذَهَبَ إلی دُكّانٍ آخَرَ.

آيا پيراهني براي خودم و پيراهني براي خدمتگزارم داري؟

بله ... بله ... اي امير مـﺆمنان . بفرما . من در خدمت تو هستم ...

وقتي امير مـﺆمنان دانست كه فروشنده او را شناخته است ،آنجا را ترك كرد وبه دكّان ديگري رفت . 

أطْلُبُ ثَوباً لـﻰ و ثَوباً لِخادمـﻰ.

تَفَضَّلْ... تَفَضَّلْ... أنا فـﻰ خدمتِكَ.

اِنْتَخَبَ الإمامُ قميصاً بِثَلاثةِ دَراهِمَ و قميصاً أرْخَصَ.

جامه اي برا ي خودم و جامه اي براي خدمتگزارم مي خواهم.

بفرما ... بفرما ... من در خدمت تو هستم؟

امام پيراهني به سه درهم و پيراهني ارزان تر انتخاب كرد .

ـ هذا لَكَ! والأرْخَصُ لـﻰ.

ـ لا... لا... أنْتَ أولَی به... أنتَ أميرُ المؤمنينَ...!

ـ لا... أنتَ شابٌّ ولكَ رَغَباتُ الشَّبابِ.

اين از آنِ تو و ارزان تر از آنِ من .

نه ... نه ... تو به آن سزاوارتري ... تو امير مـﺆمناني ... !

نه ... تو جوان هستي و تمايلات جوانان را داري .

بعدَ مُدَّةٍ حَضَرَ الإمامُ «عليه السَّلامُ» لإقامَةِ صلاةِ الْجُمُعةِ.

فـﻰ أثْناءِ الْخطبةِ:

پس از مدّتي امام «درود بر او» براي بر پا كردن نماز جمعه حاضر شد.

در هنگام خطبه :

ـ يا والِدﻯ! اُنْظُرْ...! اُنْظُرْ...! أميرُالمؤمنينَ يَشْعُرُ بِالْحَرِّ الشَّديدِ, هو يَترَوَّحُ بِكُمِّهِ!

اي پدرم! نگاه ... نگاه كن ... ! امير مـﺆمنان احساس گرماي شديد مي كند او خودش را با آستينش باد مي زند.

ـ لا... لا... يا وَلَدﻯ! هو لا يَتَرَوَّحُ... بَلْ يُجَفِّفُ قميصَهُ. هو غَسَلَهُ قبلَ حُضورِهِ لِلصَّلاةِ.

ـ عجيبٌ...! عجيبٌ...! ألَيْسَ لَهُ قميصٌ آخَرُ؟!

ـ لا تَعْجَبْ! سأذْكُرُ لكَ قِصَّةً بعدَ الْمغربِ.

نه ... نه ... اي پسرم! او خودش را باد نمي زند ... بلكه پيراهنش را خشك مي كند. او آن را              قبل از حضورش براي نماز شسته است.

عجيب است ... ! عجيب است ... ! آيا پيراهن ديگري ندارد؟!

تعجّب نكن! داستاني را بعد از مغرب برايت توضيح خواهم داد.

 

بَعْدَ صَلاةِ الْمَغربِ صَوَّرَ الوالدُ المشهدَ التَّالـﻰَ لَهُ.

پس از نماز مغرب، پدر صحنه ی  پيش آمده را برايش ترسيم كرد .

فـﻰ يَوْمٍ مِن الْأيّامِ:

در روزي از روزها:

أحَدُ الصَّحابةِ: رسولُ اللّهِ حَزينٌ... هو... ماذا نَعْمَلُ؟ 

سلمان : أنا أعْرِفُ ماذا أعْمَلُ؟! هو يَفْرَحُ بِزيارةِ بِنْتِهِ فاطمةَ.

فَذَهَبَ سلمانُ إلي بيتِ فاطمةَ(س) و أخْبَرَها.

يكي از ياران : رسول خدا غمگين است ... او ... چه كنيم؟

سلمان: من مي دانم چه كنم ؟! او از ديدار دخترش فاطمه شاد مي شود. پس سلمان به خانه فاطمه (س) رفت و به او خبر داد.

فـﻰ الطَّريقِ:

 لَمّاشاهَدَ سلمانُ ألْبِسَةَ فاطمةَ (س),بَدَأ بالْبُكاءِ...

واحُزْناه! إنَّ بَناتِ قيصرَ و كِسْرَي لَفـﻰ السُّنْدُسِ والْحريرِ و لباسُ ابْنةِ محمّدٍ هكذا!!

در راه :

وقتي سلمان لباسهاي فاطمه (س) را ديد; شروع به گريه كرد ...

چه اندوهي!    دختران سزار وخسرو در پارچه هاي ابريشم و حريرند و لباس دختر محمّد اين چنين است.

بعد دقائقَ ، عند النّبـﻰِّ (ص)

فاطمةُ (س): يا رسولَ الله! إنَّ سلمانَ تَعجَّبَ مِن ألْبِسَتـﻰ...

رسولُ اللهِ (ص) : يا سلمانُ! إنَّ ابْنَتـﻰ لَفـﻰ «الْخَيْلِ السَّوابِق».

بعد از چند دقيقه نزد پيامبر(ص)

فاطمه(س): اي رسول خدا سلمان از لباسهايم تعجّب كرد ...

رسول خدا(ص):اي سلمان! به راستي كه دخترم در«گروه پيشتازان» است .

 

اَلدَّرسُ السَّادِسُ

اَلتَّجربةُ

اَلأمّ _ إلَهـﻰ!... بُنَيَّتـﻰ! ماذا أفْعَلُ؟

هـﻰ مريضةٌ بِشدَّةٍ... إلـی أينَ أراجِعُ؟

اَلأخت – لافائدةَ... لافائدةَ...

يا أخْتـﻰ! لاتَجْزَعـﻰ لا...

درس ششم                                  تجربه

مادر: خداي من! ... دخترم! چه كنم؟

او به شدّت مريض است ... به كجا مراجعه كنم؟

خواهر _ هيچ فايدهاي ندارد ... هيچ فايده اي ندارد ... اي خواهرم! بي تابي نكن نه ...

لماذا؟! لاأقْدِرُ..., بُنَيَّتـﻰ مريضةٌ.

هذا الْمَرَضُ شائِعٌ فـﻰ هذه الْمدينةِ... لاحيلةَ...!!

چرا؟! نمی توانم ... دخترکم بیمار است.

این بیماری در این شهر شایع است...راه  چاره ای نیست .

فـﻰ الْمدينةِ:

مُصيبةٌ عظيمةٌ! لماذا لايَقْدِرُ الأطِبّاءُ مُعالَجةَ هؤلاءِ الْمَرْضَي؟

در شهر:

مصيبتي بزرگ! چرا پزشكان نمي توانند اين بيماران را درمان كنند؟

عددُ الْمَرضَی كثيرٌ... و لَيْسَ فـﻰ الْمدينةِ مُسْتَشْفی مناسِبٌ.

شمار بيماران بسيار است ... و بيمارستان مناسبي در شهر نيست.

اَلْمجلسُ الاِسْتِشارﻯّ:

- أيُّها الوزيرُ! ماذَا عندَكَ مِن الأخْبارِ؟

- أخبارٌ مؤْسِفةٌ... وَقَعَ النّاسُ فـﻰ مُصيبةٍ عظيمةٍ.        اَلأمراضُ شائِعةٌ.

 

- لماذا لاتَبْحَثونَ عن حَلٍّ لِهذه الْمُشكلةِ؟

مجلس مشورتي:

-      اي وزير ! اخبار چه داري؟

اخبار تأسّف بار ... مردم در مصيبت بزرگي افتاده اند. بيماري ها شايع شده است.

چرا راهي براي حلّ اين بيماري جست وجو نمي كنيد؟

- نَطْلُبُ علماءَ الْبِلادِ لِلْبَحْثِ حَوْلَ هذا الأمْرِ.

- دانشمندان كشور را براي جست و جو پيرامون اين امر دعوت مي كنيم.(مي خواهيم)

- طيِّبٌ, طيّبٌ.

- خوب است ، خوب است .

أحْسَنْتَ! هناكَ عالِمٌ مشهورٌ فـﻰ مدينةِ الرّﻯِّ, هو طبيبٌ حاذِقٌ.

قَصْدُكَ محمّدُ بنُ زكريّا الرّازﻯُّ مُكْتَشِفُ الْكُحولِ؟!

جيّدٌ, جَيِّدٌ ! اُطْلُبوُه بِإِعْزازٍ و إِكْرامٍ.

آفرين! دانشمند مشهوري در شهر ري وجود دارد. او پزشك ماهري است .

منظور تو محمّد بن زكريّاي رازي كاشف الكل است؟!

خوب است، خوب است! او را با شكوه و احترام دعوت كنيد.(بخواهيد)

عِنْدَ الرّازﻯّ :

- أيُّها العالمُ الْجَليلُ! مَدينَتُنا فـﻰ مُشكلةٍ عظيمةٍ... اَلأمراضُ شائعةٌ و ليسَ لَنا مستشفي مناسِبٌ.

نزد رازي :

اي دانشمند شكوهمند!         شهر ما در مشكل بزرگي قرار دارد ... بيماريها شايع است وبيمارستان مناسبي نداريم.

- لِماذا لا تُبادِرونَ بِبِناءِ الْمُسْتَشفَی؟

- مشكلتُنا الْحصولُ علي مكانٍ مناسِبٍ لِلْمُسْتَشْفَی!

- چرا اقدام به ساختن بيمارستان نمي كنيد؟

-  مشكل ما به دست آوردن جاي مناسبي براي بيمارستان است.

- اِختلافٌ كثيرٌ بينَ الأطبّاءِ حولَ تَعيين المكانِ المناسبِ.

- طيِّبٌ, طيِّبٌ !    أنا أفَكِّرُ فـﻰ هذا الأمرِ.

- إلی مَتَی ؟

- إلی آخِرالاُسبوعِ!

- اختلاف بسياري ميان پزشكان در مورد تعيين جاي مناسب وجود دارد .

- بسيارخوب ،بسيار خوب من در مورد اين امر فكر مي كنم.

- تا كي؟

- تا آخر هفته!

 

فـﻰ الْبيتِ:

اَللّهُمَّ!  انتَ الْقادِرُ علي طَلِبَتـﻰ و تَعْلُمُ حاجَتـﻰ.

اَللّهُمَّ! اِجْعَلْ فـﻰ قلبـﻰ نوراً و فهْماً و عِلْماً.

إلَهـﻰ! إيّاكَ نَعْبُدُ و إيّاكَ نَسْتعينُ.

در خانه :

خدايا در قلبم نور و فهم و علم قرار بده.

خدايا! فقط تو را عبادت مي كنيم و فقط از تو ياري مي جوييم .

و بَعْدَ أيّامٍ، ها... وَجَدْتُ...!

وبعد از چند روز ، هان ...  يافتم ...

- اِذْبَحوا خَروفاً و قَسِّموا لَحْمَهُ إلَی خَمْسةِ أقسامٍ.

گوسفندي را ذبح كنيد وگوشتش را به پنج قسمت تقسيم كنيد.

-      و ماذا نَفْعَلُ نحنُ بِهذه الأقسامِ؟

و ما با اين قسمت ها چه كار كنيم؟

- أنْتُمْ عَلِّقوا كلَّ قِسْمٍ فـﻰ ناحيةٍ مِن الْمدينةِ و أنا سَأخْبِرُكُم بالنَّتيجةِ.

شما هر قسمتي را در ناحيه اي از شهر آويزان كنيد و من به زودي نتيجه را به شما خبر خواهم داد.

-  وَ بَعْدَ أيّامٍ عَيَّنَ الرّازﻯُّ أحْسَنَ مكانٍ لِبِناءِ الْمُسْتَشْفَی.

و بعد از چند روز رازي بهترين مكان را براي ساختن بيماستان تعيين كرد .

في الْمجلسِ الاِستشارﻯّ:

-  أيُّها العالمُ الْجليلُ! أخْبِرْنا عن سِرِّ تعليقِ اللَّحمِ!

در مجلس مشورتي:

- اي دانشمند با شكوه! ما را از راز آويزان كردن گوشت خبر دار كن .

- ذهبتُ كُلَّ يومٍ إلي نَواحـﻰ الْمدينةِ و شاهَدْتُ التَّغييراتِ الْحاصِلةَ لِقِطَعِ اللَّحْمِ. وَ وصَلْتُ إلي هذه النّتيجةِ أنَّ كلَّ ناحيةٍ يَفْسُدُ فيها اللَّحْمُ مُتَأخِّراً  أحْسَنُ مكانٍ لِبِناءِ الْمُسْتَشْفَی .

هر روز به نواحي شهر مي رفتم و تغييرات پيش آمده را براي تكّه هاي گوشت مشاهده مي كردم و به اين نتيجه رسيدم كه هر ناحيه اي كه گوشت در آن ديرتر فاسد شود بهترين جا براي ساختن بيمارستان است .

---------------------               -------------------

 

اَلدَّرسُ السّابعُ

 

درس هفتم                             

هجرت

- احد :  خداي يكتا ،

- لا  هبل  : نه هبل

اِضْرِبْها بِشدَّةٍ!او را به شدّت بزن!

ـ فی لیله:  

در شبي:

ـ اَلأوضاعُ خَطِرَةٌ... الْمُسْلِمونَ فـﻰ عذابٍ.

اوضاع خطرناك است ... مسلمانان در عذابند .

ـ قَتَلَ الْكُفّارُ سُمَيَّةَ بَعْدَ التَّعذيبِ.

كافران سميّه را بعد از شكنجه كردن كشتند .

_ و زَوجَها ياسِراً كذلك.

و همسرش ياسر را نيز همچنين .

ـ و بِلالٌ تحتَ أشدِّ تَعذيبٍ. ...و عمّارٌ...

- وبلال زير شديدترين شكنجه است. ... وعمّار ...

ـ نَحْنُ بِحاجةٍ إلي مَكانٍ أمْنٍ لِنَشْرِ الإسْلامِ.

- ما به جاي امني براي نشر اسلام نيازمنديم.

ـ يا رسولَ اللهِ! اِبْحَثْ عَنْ طَريقٍ لِحَلِّ هذه الْمُشكلةِ.

- اي رسول خدا! دنبال راهي براي حلّ اين مشكل بگرد.

ـ رَبَّنا إنَّنا فقراءُ لِما  تُنزِلُ إلَينا مِنْ خَيرٍ.

- پروردگارا ، ما به آنچه از خير بر ما نازل مي كني نيازمنديم.

ـ فأمَرَ اللهُ الْمُسلمينَ و الْمسلماتِ بالْهجرة.

- پس خداوند به مردان و زنان مسلمان دستور داد هجرت كنند .

﴿إنَّ أرْضـﻰ واسِعةٌ, فإيّاﻯَ فاعْبُدونِ﴾

- همانا زمين من وسيع است پس تنها مرا بپرستيد.

ـ فـﻰ الْحبشةِ حاكمٌ عادلٌ و مُوَحِّدٌ.

رُوْساءُ قريشٍ: أنتم صامِتونَ!... هذا عجيبُ!!

- در حبشه حكمران دادگر و يكتا پرستي وجود دارد .

رﺋيسان قريش: شما ساكتيد! ... اين شگفت است!

ـ اَلّذينَ هاجَروا إلي الْحبشةِ سَوفَ يَخْلُقونَ لَنا الْمشكلاتِ.

- كساني كه به حبشه مهاجرت كرده اند برايمان مشكلات خواهند آفريد.

ـ قَسَماً بِاللّاتِ و الْعُزَّي سَنُرْجِعُ مَنْ هاجَرَ و نُعَذِّبُهُ.

- س.گند به لات و عزّي هر كسي را كه مهاجرت كرده است به زودي بر خواهيم گردانيد و او را شكنجه مي كنيم .

ـ نَبْعَثُ رسولاً مع هدايا إلي حاكمِ الحبَشَةِ و نَطْلُبُ مِنْهُم تسليمَ الَّذينَ ذَهبوا إلی هُناكَ.

- فرستاده اي را همراه هديه هايي به سوي حاكم حبشه مي فرستيم  و از آنان مي خواهيم كساني را كه به آنجا رفته اند به ما تحويل دهند .

ـ طيِّبٌ...  اَلتَّطميعُ مِن عادتِنا.

- خوب است ...  به طمع انداختن ، عادت ماست.

عندَ حاكمِ الحبَشَةِ:

ـ سيِّدﻯ! عددٌ مِنْ شَبابِنا خَرجوا مِنْ دينِنا. 

 و ما نَطْلُبُ منكَ هو تَسْليمُهُمْ إلَينا.

- نزد حاكم حبشه :

- آقاي من! عدّه اي از جوانان ما از دينشان خارج شده اند.

و آنچه را از تو مي خواهيم اين است كه آنان را به ما تحويل دهي.

اَلمهاجرونَ عنْدَ الحاكمِ.

ـ اَلسَّلام عَليكُمْ!

ـ أهلاً و مَرْحَباً بكُم.

مهاجران نزد حاكم هستند.

- سلام بر شما.

- خوش آمديد.

ـ اُنْظُروا... هؤلاءِ لايَسْجُدونَ لِلْحاكِم... إهانةٌ...

- نگاه كنيد ... اينان براي حاكم سجده نمي كنند ... اهانت ...

ـ دينُنا لا يَسْمَحُ لنا بِالسٌّجودِ إلّا لِلّهِ الّذﻯ خَلَقَنا.

ـ ما هو دينُكُم؟

- دين ما به ما اجازه نمي دهد كه جز در برابر خدايي كه ما را آفريده است، سجده كنيم.

- دين شما چيست؟

ـ إنَّ اللهَ بَعَثَ إلينا رسولاً يأمرُنا بالصِّدقِ  و أداءِ الأمانةِ و الْوَفاءِ بِالْعَهْدِ وَيَمْنَعُنا عن ارْتكابِ الْمَعاصـﻰ و يأمُرُنا بِإقامةِ الصَّلاةِ و أداءِ الزكاةِ...

- خدا پيامبري را به سوي ما فرستاد كه ما را به راستگويي و اداي امانت و وفاي به عهد فرمان مي دهد و ما را از ارتكاب گناهان منع مي كند و ما را به برپا داشتن نماز و اداي زكات فرمان مي دهد.

ـ قَسَماً بِرَبِّـﻰ, هذا دينُ الْمُوَحِّدينَ...

يا رسولَ قُريشٍ! اِرْجِعْ! اَلّذين دَخَلوا بِلادﻯ فَفـﻰ أمنٍ و راحةٍ.

- سوگند به پروردگارم، اين دين يكتا پرستان است ...

اي رسول قريش! برگرد! كساني كه وارد سر زمين من شده اند در امنيّت و آسايش هستند.

----------------------------

 

اَلدَّرسُ الثَّامِنُ

 

تَوبةُ الثَّعلَبِ

بَرَزَ الثَّعْلَبُ يَوْماً         فـﻰ شِعارِ النَّاصِحينا

روزي روباه در جامه اندرزگویان ظاهر شد.

فَمَشَی فـﻰ الأرضِ يَنْصَحْ    و يَسُبُّ الْماكِرينا

 در حالي كه در زمين نصيحت مي كرد راه مي رفت وبه حيله گران دشنام مي داد.

و يَقولُ الْحَمْدُ لِلّـ...          ـهِ إلهِ الْعالَمينا

و مي گفت خدا را شكر خداي جهانيان.

يا عِباد َاللهِ توبوا           فَهْوَ كَهْفُ التّائِبينا

اي بندگان خدا توبه كنيد زيرا او پناهگاه توبه كنندگان است.

واطْلُبوا الدِّيكَ يُؤَذِّنْ         لِصَلاةِ الصُّبْح فينا

و خروس را دعوت كنيد (بخواهيد) تا براي نماز صبح در ميان ما اذان بگويد.

فَذَهَبوا إلی الدِّيكَ, فقالَ:

پس به سوي خروس رفتند و او گفت:

بَلِّغوا الثَّعْلَبَ عَنِّـﻰ      عَنْ جُدودﻯ الصَّالِحينا

به روباه از جانب من ابلاغ  كنيد . از جانب نياكان درستكارم.

عَنْ ذَوﻯ التِّيجانِ مِمَّندخلوا الْبَطْنَ اللَّعينا

از تاجداران از كساني كه وارد شكم لعنتي شده اند.

إنَّهُم قالوا وَ خَيْرُ الـ    قَولِ قَولُ الْعارِفينا

آنان گفته اند و بهترين سخن، سخن دانايان است .

مُخْطِئٌ مَنْ ظَنَّ يوماً          أنَّ لِلثَّعْلَبِ دينا

خطا كار است كسي كه روزي گمان كند كه روباه دين دارد .

                           أحمد شوقـﻰ (بتصرّفٍ)

احمد شوقي (با تصرّف)

----------------------------------

 

اَلدَّرسُ التّاسعُ

 

حُسنُ العاقبةِ   : نیک فرجامی

درس نهم                                

سعيد: اَللهُ أكْبرُ!

سعيد: الله اكبر

الإمام (ع): اَللهُ أكْبَرُ! فِيمَ تُكَبِّرُ؟ يا سَعيدْ!

امام: الله اكبر ! چرا «الله اكبر» مي گويي اي سعيد؟

سعيد: هذه الكوفهُ تَبْدو مِن بعيدْ!

سعيد : اين شهر كوفه از دور نمايان است.

الحُرّ: ها أنا الحرُّ الرّياحـﻰّ !

حر: هان اين منم حرّ رياحي !

الإمام (ع): أ علينا أم لَنا؟

امام: آيا عليه مايي يا با ماهستي؟

الحُرّ: بَلْ عليكَ !    حر : البته که علیه تو هستم .

سعيد: كيفَ تَمْشـﻰ فـﻰ رِكابِ الظَّالمينْ ؟! كيفَ لا تُبْصِرُ نورَ الحَقِّ و النَّهْجَ الْمُبينْ؟!

سعيد: چگونه در ركاب ستمگران راه مي روي؟ چگونه نور حق و راه آشكار را نمي بيني؟

الإمام (ع): كُلُّكُمْ يَعْرِفُ أنّـﻰ طالبٌ إصلاحَ أمَّهْ، أفْسَدَتْها الطَّاغيهْ, حَكَمَتْها باغِيَهْ.

امام: همه شما مي دانيد كه من خواهان اصلاح امّتي هستم كه طاغوت آن را فاسد كرده و تجاوز كار بر آن حكومت كرده است .

الحُرّ: نَحْن عَطْشَی, يَابْنَ بنتِ الْمُصطَفی!

حر: ما تشنه ايم اي فرزند دختر مصطفی!

اَلإمام (ع) : وَزِّعوا الْماءَ عليهِم و علينا بالتَّساوﻯ و غداً يَأتـﻰ الْفَرَجْ.

امام: آب را به صورت مساوي بر ما و بر آنان تقسيم كنيد و فردا پيروزي (گشايش) مي آيد.

الإمام (ع): حانَتِ الآنَ الصَّلاةُ, أ تُصَلّـﻰ بِرِجالِكْ؟

امام: الآن وقت نماز فرا رسيد . آيا همراه مردانت نماز مي خواني؟

الحُرّ: بل نُصَلّـﻰ كُلُّنا خَلْفَكَ يا سِبْطَ الرَّسولْ.

حر: البته همه ما پشت سر تو نماز مي خوانيم اي نوه دختري پيامبر.

الحُرّ: يا حسينُ بايعْ أنتَ أوتُسَلِّمْ!

اي حسين يا بيعت کن يا تسليم مي شوي.

الإمام (ع): أفلا أنتم بَعَثْتُم لـﻰ رَسائلْ... و صَرَخْتُمْ مِن مَظالِمْ...؟!

امام(ع): آيا شما نامه هايي برايم نفرستاديد و از ستمگريها فرياد نزديد؟!

بُرَير: لَعْنَةُ اللهِ علي مَنْ رَوَّعَ آلَ الرَّسول.

برير: نفرین خدا بر هر كه خاندان پيامبر را ترسانده است.

الإمام (ع) : ربِّ فَاشْهَدْ : ... خَذَلونا! كَذَّبونا!

امام(ع): پروردگارا شاهد باش : ... ما را خوار كردند! ما را تكذيب كردند!

قد تَوكّلنا عَليكَ, ربِّ فَاشْهَدْ : ظَلَمونا!

به تو توكّل كرده ايم، پروردگارا شاهد باش به ستم كردند!

لَمّا سَمِعَ الْحرُّ كلامَ الإمامِ (ع) أقْبَلَ عَلي الْقومِ...

وقتي حر سخن امام(ع) راشنيد به طرف قوم روي آورد.

الحرّ: أ تُقاتِلْ أنتَ هذا الرَّجُلَ؟

حر: آيا تو با اين مرد مي جنگي؟

اِبنُ سَعْد: إﻯ... قِتالاً, سَتُشاهِدْ فيه إسقاطَ الرّؤوس!

ابن سعد: بله ... جنگ، به زودي انداختنِ سرها را در آن خواهي ديد.

الحرّ يَقْتَرِبُ مِن الإمام (ع) و هو يَرتَعِدُ.

حر در حالي كه مي لرزد به امام نزديك مي شود .

أيُّها الْحُرّ لِماذا تَرْتَعِدْ ؟! أنْتَ مِنْ أشْجَعِ أهلِ الْكوفَةِ!

اي حر چرا مي لرزي؟! تو که  از شجاع ترين مردم كوفه هستي!

الحرّ : إنّنـﻰ شاهَدْتُ نفسـﻰ بين نارٍ و نَعيمْ .

حر: من خودم را ميان آتش و بهشت ديدم.

ثُمَّ جاء الْحرُّ نحوَ الإمام (ع) نادِماً:

سپس حر با پشيماني به سوي امام(ع) آمد:

يا إلَهـﻰ إنّنـﻰ رَوَّعتُ أبناءَ الرَّسولْ!

اي خداي من، به راستي كه من فرزندان پيامبر را ترساندم.

فَلِذا أطْلُبُ منكَ الْمغفِرهْ و أريدُ المَعْذَرهْ !

پس من از تو آمرزش مي خواهم و معذرت مي خواهم.

إنّهُ سِبْطُ النّبـﻰّ, إنّه عينُ علـﻰّ.

او نوه پيامبر است. او مانند علي است.

هَل تَرَی لـﻰ يا إلهـﻰ تَوبةً  ؟!

آيا اي خداي من برايم توبه اي مي بيني؟!

سَمِعَ الإمامُ (ع) نِداءَهُ و قال:

امام(ع) صداي او را شنيد وگفت:

عادَ - وَاللهِ – فَتانا الْحُرّ حرًّا...

به خدا قسم كه جوان آزرده ي ما حر آزاده برگشت.

 

     عَيِّن الصَّحيحَ أو الْخطأ فـﻰ العباراتِ التاليةِ  :

درست يا نادرست را در عبارتهاي آمده معيّن كنيد:

   1 – قَصَدَ الإمامُ (ع) بِحَركَتِهِ, إصْلاحَ أمّةِ رسولِ الله (ص).

  1-  امام با حركت خود، قصد داشت امّت رسول الله (ص) را اصلاح كند.

   2 – إنَّ اللهَ قد قَبِلَ توبَةَ «حُرٍّ».

   2- خدا توبه حر را قبول كرد .

   3 – وَصَلَتْ قافِلَةُ الإمام (ع) إلی الكوفَةِ.

   3- كاروان امام(ع) به كوفه رسيد.

   4 – ما أرْسَل أهلُ الكوفةِ الرّسائلَ لِدَعوةِ الإمام (ع).

   4- اهل كوفه براي دعوت امام(ع) نامه ها نفرستادند.

الدَّرسُ العاشِرُ 

 

درس دهم                                      

...فيه شِفاءٌ لِلنَّاسِ!

... درآن براي مردم تندرستی هست!

اَللهُ أنْزَلَ الْقرآنَ لِسَعادةِ الْبَشَرِ.

خدا قرآن را براي خوشبختي بشر نازل كرد.

و فيه ما يَضْمَنُ سلامَةَ روحِهِ و جِسْمِهِ.

ودر قرآن آنچه سلامت روح او و جسم او را ضمانت كند وجود دارد.

الاُمَّةُ الإسلاميّةُ لا تَتَقَدَّمُ إلّا بِشَعْبٍ سليمٍ بَعيدٍ عَن الأمراضِ الْفكريّةِ و النّفْسيَّةِ و الْجسميَّةِ.

امّت اسلامي جز با ملّتي سالم ودور از بيماريهاي فكري و رواني و جسمي پيشرفت نمي كند.

والقرآنُ مِنْهاجٌ  لِسَعادةِ الإنسانِ و عقيدةٌ لِلْحياةِ.

و قرآن راه روشني براي خوشبختي انسان وعقيده اي براي زندگي است.

و فـﻰ بعضِ آياتِهِ يُشَجِّعُ الْقرآنُ النّاسَ عَلي الاِسْتفادةِ من الطَّيِّباتِ الَّتـﻰ تَضْمَنُ سلامةَ الأبدانِ و تُسَبِّبُ نَشاطَ الاُمَّةِ و تَقَدُّمَها.

در بعضي آيه هايش، قرآن مردم را به استفاده از چيزهاي پاك و خوشمزه اي تشويق مي كند كه سلامتي بدن را تضمين مي كند وسبب فعّاليّت امّت و پيشرفت آن مي شود.

 

﴿ و جَنّاتٌ مِنْ أعنابٍ...﴾

و باغ هايي از انواع انگور

اَلْعِنَبُ مِنْ أغْنَی العناصِرِ بالسُّكَّريّاتِ. و هـﻰ المادَّةُ الأساسيّةُ لِإيجادِ الطَّاقَةِ فـﻰ الجِسْمِ.

انگور از غني ترين (سرشارترين) عناصر موادّ قندي است و مادّه اصلي براي ايجاد نيرو در بدن است.

 

﴿ والتِّينِ و...﴾

قسم به انجير

اَلْقيمةُ الغِذائيَّةُ لِهذه الثّمرةِ عاليةٌ جِدّاً و فيها مَوادٌّ مختلفةٌ كالْأملاحِ مِنَ الْفوسفورِ والْحديدِ و الْكالسيومِ.

ارزش غذايي اين ميوه خيلي بالاست و در آن موادّ مختلفي وجود دارد مانند موادّ معدني از جمله فسفر و آهن و كلسيم .

﴿ فيهما فاكِهةٌ و...رُمّانٌ﴾

در آن دو ،ميوه و انار هست.

اَلرُّمّانُ غَنـﻰّبعُنْصرِ الْحَديدِ. و هو ضَرورﻯٌّ لِتكْوينِ الْكُرَيّاتِ الْحَمراءِ.

انار سرشار از عنصر آهن است . و براي پيدايش گلبولهاي قرمز ضروري است.

﴿... رُطَباً جَنيّاً﴾

خرماي چيده شده

هو أحدُ مُلوكِ الْفَواكِهِ الثَّلاثة: اَلْعِنَبِ و التِّينِ و الرُّطَبِ.

آن يكي از شاه ميوه هاي سه گانه است: انگور و انجير و خرما

اَلرُّطَبُ مع قَدَحٍ مِنَ اللَّبَنِ غِذاءٌ كامِلٌ.

خرما همراه كاسه اي شير غذايي كامل است.

﴿... شجَرةٍ مُبارَكةٍ زَيْتونةٍ...﴾

درخت مبارك زيتون

كُلُّ ما فـﻰ شجرةِ الزَّيْتونِ من وَرَقٍ وَ ثَمَرٍ وَ زَيْتٍ  يَنْفَعُ النّاسَ.

هر چه در درخت زيتون هست. – از برگ و ميوه و روغن- به مردم سود مي رساند .

﴿... و بَصَلِها...﴾

و پياز آن

اَلأطبّاءُ يَسْتَعمِلونَ الْبَصَلَ فـﻰعِلاجِ بعضِ الأمراضِ و هو مفيدٌ لِتَطْهيرِ الْفَمِ مِنَ الْجَراثيمِ.

پزشكان پياز را در درمان برخی بيماري ها به كار مي برند و آن براي ضدّ عفوني كردن دهان از ميكروب ها سودمند است .

﴿...لَبَناً خالِصاً...﴾

شير خالص

اَللَّبَنُ غِذاءٌ كاملٌ و علماءُ التَّغذيةِ يَعْتَبِرونَهُ أفْضَلَ الْموادِّ الغِذائيَّة.

شير غذاي كاملي است و دانشمندان تغذيه آن را بهترين موادّ غذايي به شمار مي آورند .

﴿...و عَدَسِها...﴾

  ... وعدس آن ...

هو غذاءٌ سهلُ الْهَضْمِ غنـﻰٌّ بالبُروتينِ.

آن غذايي آسانْ هضم و سرشار از پروتـﺌين است.

﴿...و فومِها...﴾

 ... وسير آن ...

ذَكَرَ الأطبّاءُ لِلثُّومِ أربَعينَ فائدةً طِبّيَّةً.

پزشكان چهل فايده پزشكي براي سير ذكر كرده اند.

﴿... فيه شِفاءٌ لِلنّاسِ﴾

 ... در آن براي مردم شفا وجود دارد .

فـﻰ الْعَسَلِ سَبْعونَ مادّةً مختلفةً مفيدةً و هو مُبيدٌ لِلْجَراثيمِ.

در عسل هفتاد مادّه مفيد وجود دارد و نابود كننده ميكروب هاست .

﴿... لَحْماً طَريّاً﴾

 ... گوشت تازه

السَّمكُ مِنَ الأطْعِمةِ الْمفيدةِ لِأمْراضِ الْقَلْبِ.

ماهي از غذاهاي مفيد براي بيماري هاي قلب است .

و فيه عنصرُ الفوسفورِ و فيه منافعُ لِلنّاسِ.

و در آن عنصر فسفر وجود دارد و در آن سودهايي براي مردم هست .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 12:8  توسط عادل اشکبوس  |